43. پایان خاطرات، آغاز ویران زایی، پیش نوشتار (0)
iz. طلیعه
ای واژه گان! ای حرام-زاده گان حرام-زاده-زاده! ای فرزندان لوگوس! ای برپا کننده گان آن چه غایب است؛ ای برپا کننده گان میثوس! ای گرداننده گان پارسای رستاخیز! ای واژه گان! هستی خموش و خسته ی مرا به لرزه در آورید، بر تار و پود هستی ام زخمه زنید. تن ام را بخراشانید! رمز های ام را بخروشانید! بگذارید با شما در بجهم در آستان گیتی و جان بستانم. بگذارید تا دوباره موسیقی ای شوم جهان و جهیده و جهنده. بگذارید تا در هستی به هستی در آیم، ویران سازم و بسازم و ساز آهنگ کنم. بگذارید با بر نمایاندن اسطوره ی غنا، فقر مقدس مدام خویش و جهان و شما _واژه گان گرامی_ را آشکار سازم.
ای واژه گان! من نیز از شمایان است، واژه ای که از خود، در خود و به سوی خود می گریزد: غایب مدام. و حال آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ آن که از پندار فراچنگ داشتن حضور رهیده باشد و کاونده ای مدام باشد در پی غایبی مدام؟
ای واژه گان! در این "آنِ" خدایی و با یقینی خدایی به چنین واژه ای در می آیم: خداوند از اسکیزوفرنی رست _و گفت:
بیش باش! هیچ نشانه ای خدا نیست.
z. کئوسیک
آیا زمان آن فرا نرسیده تا به همه ی حماقت تا-کنونی بشر به دیده ی خوار-داشت بنگریم؟ حماقتی که از یک خطای بصری برخاسته است، یعنی همان حماقتی که انسان را به عنوان حیوان چنین و چنان شناسایی نموده است؛ حتی کسی به تیز-بینی و صداقت نیچه انسان را حیوان نا معین شناسایی نموده است. بی تردید ژرف-کاوی او در شناسایی نوع بشر _فعلا می گویم نوع_ به عنوان هستنده ای نا معین به خطا نرفته است؛ اما باید از وی پرسید آیا نباید حیوان بودن جنس انسان در نا معینی نوعی اش مورد باز-پرسی بنیادین قرار گیرد؟ و البته این درست همان جایی است که منطقا نا باورانه نوع، جنس خود را فرا می گیرد و در حالی که سامانه ی مقولات منطقی را بر آشفته می نماید اما منطق از آن طفره می رود و اتفاقا سرچشمه ی تمام خشونت هایی که بر بشر و بر تن اش _به عنوان حیوان_ می رود درست در همین جا است: همان جایی که انسان سر بر می آورد.
پی-آمد این حماقت منطقی چیره گی نا باورانه ی کسموس بر کئوس، خرد بر اندیشه، آسمان بر زمین، ژرفنا بر سطح، روح بر تن و مردانه-گی بر زنانه-گی است. پرسشی که بایستی از هواخواهان این گونه منطق، فیلسوفان و دانش-مندان همه ی دوره ها پرسید چنین است: کدام حیوان را سراغ دارید که مقوله بندی کند، نوع و جنس بداند و آیین-مند بساماند؟ خطای ایشان آن جایی رخ می دهد که سرچشمه-گی کئوسیک کسموسی که هستی شان در آن جا، جای-گزیده است را گم می نمایند: آیین اثبات-گرایی و آیین خرد-گرایی نیز مانند بسیاری از آیین های دیگر فراموش نموده اند که پیشاپیش، آیین هستند: تن انسان یک سامانه ی رمزینه ی اقتدار محض است و جنس اش بیشتر به واژه گان متن می ماند تا به اندام-واره ای حیوانی _البته آن حیوانی که در پندار فراچنگ آمدن حضور، آرمیده باشد.
بایستی بر گزاره هایی چون انسان، حیوان منطقی یا حیوان سیاسی یا حیوان نامعین است خط کشید و برای آن که همه گی کوشش های منطق را به عنوان هستی ای تماما انسانی به یک-باره مردود نشماریم بگوییم: انسان، انسان منطقی یا انسان سیاسی یا انسان نامعین است و انسان را نه تنها به عنوان جنسی دیگر در نظر آوریم بل که چیزی نزدیک به جنس الاجناس _در بالاترین جای درخت فورفوریوس_ در خویشاوندی با جوهر، هستی، نیستی _ یا شاید خدا_ جای گزینانیم.
به یقین چنین روی-کردی صادقانه است و با روح منطق که در پی صدق و کذب می گردد سازگار خواهد بود، البته این گونه منطق دچار سونامی ای خواهد شد که گریز از آن را گزیری نیست.
انسان درست همان جایی می ایستد که دانش، زبان و سامانه دوپاره می گردد، تکامل سر-در-گم می افتد و معنا به خود می پیچد و این جا است که اندیشه-گری را تدبیری دیگر باید: اندیشه پی منطقی می گردد که پاسخ-گوی این دوپاره گی باشد و چه درست-کار خواهد بود اگر که از صنعت های ادبی، جست و جوی اش را بیاغازد. سنگ بنای چنان منطقی چنین خواهد بود:
انسان، انسان ادبی است.
i. اروس/اروتیک
شور اروتیک، جهان را تکنیک و پوئتیک می خواند. جوششی است به سوی "آن جاودان" و در این به سویه گی اش کیهان را بر-پا-می دارد. شور اروتیک بی گمان همان گفتار خداوند یا همان اشتیاق خداوند به گفتن است. کیهان آواز سرخوشانه ی خداوند است، آوازی فراسوی سود-مندی و غایت، فراسوی نیک و بد؛ چرا که آواز، هستی خداوند است: میثوس اش آوازی است که "یاد" را می خواند و سوژه گی اش آوازی است که "یاد را دست می اندازد" و سکوت اش لب-خندی است به این دست اندازی و البته هر گوشی را شنوای سکوت نیست. آواز لب-خند می زند چرا که آواز، غیبت تو در توی سرودی است که خوانده می شود و فراموشی آن چه خوانده شده است _ و چه خوب خطای کانت دریافته خواهد آمد اگر که همین واژه گان نیز به چنین آوازی خوانده شوند: کاوش، رقص چنین آوازی است.
اما درباره ی آن جاودان به همان آموزه ی نیچه ای بازگشت جاودان همان، بسنده می کنم: چه می شد اگر در آن لحظه ای جای می گزیدی که خواهان آن بودی جاودانه تکرار شود؟ لحظه هایی بی خبر از یکدیگر: چرا که خود را جاوید در-یافته اند و بی نیاز از دانستن یکدیگر اند و حتی به چنین نیازی در-نمی اندیشند: بی نیازی محض شان بی خبری محض شان از دیگری است: بهشت: جایی که دیگری نباشد.
ii. تاناتوس/تاناتوتیک
] این سخن گفته می شود بی آن که نادانی تو بگذارد ایشان را در-یابی. _چرا که نادانی در-نیافتن است.[
در آستانه ایستاده ام. ویرانی ای در راه است سرور همه ی ویرانی های تاریخ؛ این بار خود، رشته ی کار ها را در دستان نیرومند اش گرفته است؛ تاناتوس در راه است با هیبت در هم-پیچنده اش. آرام سر بر می آورد ، دستان خسته ی اروس را می فشارد، چشم بر چشمان ناامید اش می دوزد و بوسه بر گونه های پژمرده اش می زند: "من آمدم؛ خواهر گران-قدر ام تا بساط این ناسپاسی را بر چینم تا دوباره تپش را به قلب بی تپش تو بازگردانم." این را تاناتوس می گوید.
و من نظاره کنان در آستان بر آمدن اش ایستاده ام و با آغوشی گشوده چشم به راه ام تا آرام بیاید و سنگین، در هستی ام بخزد و جان ام را از درد بپالاید و مرا از زهری که این دوران در وجود ام پراکنده، رهایی بخشد. آرام و با وقار می پوید و از جان های پیرامون اش می آغازد، بدون آن که کوچک ترین تردیدی در خویش راه دهد که تردید، جایی در میان چرخه ی واژه گان خدایی ندارد.
بی هیچ هراسی در جان های پیرامون اش، در جان های آستانه جاری می شود بی آن که شتابی در وی آشکار گردد، چرا که زمان، همراه او است و خدایان همواره به گاه می آیند.
از سر-پنجه ی پا های ام فرا می پوید و جان ام را در جای-جای تن ام به ارتعاش در می آورد و با هر ارتعاشی رمزهایی را که از دیر-بازان در جای-جای تن ام ریشه دوانیده بودند در خودشان فرو می پاشاند. درد مرگ و فرو-پاشی تمام جان ام را فرا گرفته است. فریاد های ام اریکه ی خدایان را به لرزه در می آورد؛ آه... آه... آیا جان ام تاب این درد را تا کجا خواهد تواند کشید؟ دستان تاناتوس، سرد و تاریک و تهیـ-ناک و بسیار سبک اند. آیا جان ام تاب این سبکی و تهی-ناکی را تا کی دارد؟ تا کی می توانم پشت کنم به وسوسه ای که از جانب مرگ، مرا به خود فرا می خواند؟ مرگ نیز مرا وعده ی رهایی داده است.
تاناتوس از تن ام بالا می آید، از ساق پا های ام، از زانو ها، از خطوط کشیده ی ران های ام، از آلت جنسی ام، مقعد ام، معده و شکم و سینه و پستان و بازوان و کشیده گی گردن و چانه و لب ها و گونه ها و گوش ها و بینی و مو های ام و تا سر انگشتان دو دست ام بالا می آید و دیواری را که ارزش های دوران به دور تن ام تنیده اند فرو می ریزاند و تن ام را از داوری هزاره ها آزاد می سازد._ آزاد می سازد، ساز آزادی می نوازد و زخمه بر تار های هستی ام می زند: تاناتوس موسیقی نبرد را می نوازد، او نا سپاسان را به نابودی فرا می خواند.
تاناتوس می آید تا این نظم مرده ای که جهان را در بر گرفته است فروپاشاند. نظمی که پی اش را ناسپاسی نیایان مان در بهره وری از نیروی اروس در-ریخت درست همان جایی که کژ-راهه ی راست را چشم دوختند، پس بهای این ناسپاسی، فراموشی تدریجی جان گشت؛ و امروز انسان، برده ی دانش بی-نشاط گردیده است: برده ی دانش بی جان!. اروس کنار گذاشته شد و چون اروس کنار گذاشته شود نیروی خفته ی تاناتوس بیدار می شود و این گریز-ناپذیر است.
تاناتوس می آید و نجوا-کنان به تن هایی که آزاد نموده است می گوید: خدایان نیز نشانه ای بیش نیستند. و بی آن که حرفی بزند می گوید: مرگ نیز نشانه است اما ضد نشانه.
زنده-گی همان چه-گونه مردن است و وای به روزگاری که مردمان اش نسبت به چه-گونه مردن شان بی تفاوت باشند. در آن روز تاناتوس می آید و چون می آید: آزاد می شوی و گرنه در رنج و پستی خواهی مرد. دوران ظهور تاناتوس دوران بیهوده مردن و بیهوده کشتن و بیهوده کشته شدن همه-گانی است.
iii. سنتز
تن ام تاب این جان والای اساطیری را ندارد، در این دورانی که اسطوره های پست قد بر افراشته اند: اسطوره ی پول، مد، ایندیوژوالیسم و ریاکاری: اسطوره هایی که بر-سازنده-گان نظام کار و تولید و مصرف، حکومت ها و آثار هنری امروزی اند. نمی خواهم در این بی شرفی جان بسپارم. من مرگ ام را شرافت-مندانه می خواهم.
تن ام تاب این جان اساطیری را ندارد. من در این اسطوره تنهای ام و فریاد های از درد هستی ام را کسی نمی شنود چرا که در این اسطوره کسی هم-نشین من نیست.
تن ام تاب این جان اساطیری را ندارد. لبخند ها و چشم ها و گوش ها و واژه-گان و همه ی ماهیچه های تن ام از پذیرش رمزینه گی جان اسطوره ای سر باز می زنند. سر زمین تن ام زخمی و سرسام-گرفته ی های و هوی سر سام آور بزرگ ترین نبرد دوران است.
تن ام... تاب... . این جان... . . اساطیری را ... . . . ندارد... .. . .. . . . اما به کجا پناه برم که زیبایی اساطیری اش لحظه ای چشم از من بر نمی دارد و چه گونه تاب آورم این زیبایی را در حالی که مرگ پیوسته مرا به رهایی می خواند؟

