تبليغاتX
ویران-زایی های خداوند اروتاناتوتیک

ویران-زایی های خداوند اروتاناتوتیک

/^)متنی علیه متن(

43. پایان خاطرات، آغاز ویران زایی، پیش نوشتار (0)

Z. پایان خاطرات، آغاز ویران زایی، پیش نوشتار


iz.         طلیعه

ای واژه گان! ای حرام-زاده گان حرام-زاده-زاده! ای فرزندان لوگوس! ای برپا کننده گان آن چه غایب است؛ ای برپا کننده گان میثوس! ای گرداننده گان پارسای رستاخیز! ای واژه گان! هستی خموش و خسته ی مرا به لرزه در آورید، بر تار و پود هستی ام زخمه زنید. تن ام را بخراشانید! رمز های ام را بخروشانید! بگذارید با شما در بجهم در آستان گیتی و جان بستانم. بگذارید تا دوباره موسیقی ای شوم جهان و جهیده و جهنده. بگذارید تا در هستی به هستی در آیم، ویران سازم و بسازم و ساز آهنگ کنم. بگذارید با بر نمایاندن اسطوره ی غنا، فقر مقدس مدام خویش و جهان و شما _واژه گان گرامی_ را آشکار سازم.

ای واژه گان! من نیز از شمایان است، واژه ای که از خود، در خود و به سوی خود می گریزد: غایب مدام. و حال آیا یاری دهنده ای هست که مرا یاری دهد؟ آن که از پندار فراچنگ داشتن حضور رهیده باشد و کاونده ای مدام باشد در پی غایبی مدام؟

ای واژه گان! در این "آنِ" خدایی و با یقینی خدایی به چنین واژه ای در می آیم: خداوند از اسکیزوفرنی رست _و گفت:

بیش باش! هیچ نشانه ای خدا نیست.

z.          کئوسیک

آیا زمان آن فرا نرسیده تا به همه ی حماقت تا-کنونی بشر به دیده ی خوار-داشت بنگریم؟ حماقتی که از یک خطای بصری برخاسته است، یعنی همان حماقتی که انسان را به عنوان حیوان چنین و چنان شناسایی نموده است؛ حتی کسی به تیز-بینی و صداقت نیچه انسان را حیوان نا معین شناسایی نموده است. بی تردید ژرف-کاوی او در شناسایی نوع بشر _فعلا می گویم نوع_ به عنوان هستنده ای نا معین به خطا نرفته است؛ اما باید از وی پرسید آیا نباید حیوان بودن جنس انسان در نا معینی نوعی اش مورد باز-پرسی بنیادین قرار گیرد؟ و البته این درست همان جایی است که منطقا نا باورانه نوع، جنس خود را فرا می گیرد و در حالی که سامانه ی مقولات منطقی را بر آشفته می نماید اما منطق از آن طفره می رود و اتفاقا سرچشمه ی تمام خشونت هایی که بر بشر و بر تن اش _به عنوان حیوان_ می رود درست در همین جا است: همان جایی که انسان سر بر می آورد.

پی-آمد این حماقت منطقی چیره گی نا باورانه ی کسموس بر کئوس، خرد بر اندیشه، آسمان بر زمین، ژرفنا بر سطح، روح بر تن و مردانه-گی بر زنانه-گی است. پرسشی که بایستی از هواخواهان این گونه منطق، فیلسوفان  و دانش-مندان همه ی دوره ها پرسید چنین است: کدام حیوان را سراغ دارید که مقوله بندی کند، نوع و جنس بداند و آیین-مند بساماند؟ خطای ایشان آن جایی رخ می دهد که سرچشمه-گی کئوسیک کسموسی که هستی شان در آن جا، جای-گزیده است را گم می نمایند: آیین اثبات-گرایی و آیین خرد-گرایی نیز مانند بسیاری از آیین های دیگر فراموش نموده اند که پیشاپیش، آیین هستند: تن انسان یک سامانه ی رمزینه ی اقتدار محض است و جنس اش بیشتر به واژه گان متن می ماند تا به اندام-واره ای حیوانی _البته آن حیوانی که در پندار فراچنگ آمدن حضور، آرمیده باشد.

بایستی بر گزاره هایی چون انسان، حیوان منطقی یا حیوان سیاسی یا حیوان نامعین است خط کشید و برای آن که همه گی کوشش های منطق را به عنوان  هستی ای تماما انسانی به یک-باره مردود نشماریم بگوییم: انسان، انسان منطقی یا انسان سیاسی یا انسان نامعین است و انسان را نه تنها به عنوان جنسی دیگر در نظر آوریم بل که چیزی نزدیک به جنس الاجناس _در بالاترین جای درخت فورفوریوس_ در خویشاوندی با جوهر، هستی، نیستی _ یا شاید خدا_ جای گزینانیم.

به یقین چنین روی-کردی صادقانه است و با روح منطق که در پی صدق و کذب می گردد سازگار خواهد بود، البته این گونه منطق دچار سونامی ای خواهد شد که گریز از آن را گزیری نیست.

انسان درست همان جایی می ایستد که دانش، زبان و سامانه دوپاره می گردد، تکامل سر-در-گم می افتد و معنا به خود می پیچد و این جا است که اندیشه-گری را تدبیری دیگر باید: اندیشه پی منطقی می گردد که پاسخ-گوی این دوپاره گی باشد و چه درست-کار خواهد بود اگر که از صنعت های ادبی، جست و جوی اش را بیاغازد. سنگ بنای چنان منطقی چنین خواهد بود:

انسان، انسان ادبی است.

 

i.                     اروس/اروتیک

شور اروتیک، جهان را تکنیک و پوئتیک می خواند. جوششی است به سوی "آن جاودان" و در این به سویه گی اش کیهان را بر-پا-می دارد. شور اروتیک بی گمان همان گفتار خداوند یا همان اشتیاق خداوند به گفتن است. کیهان آواز سرخوشانه ی خداوند است، آوازی فراسوی سود-مندی و غایت، فراسوی نیک و بد؛ چرا که آواز، هستی خداوند است: میثوس اش آوازی است که "یاد" را می خواند و سوژه گی اش آوازی است که "یاد را دست می اندازد" و سکوت اش لب-خندی است به این دست اندازی و البته هر گوشی را شنوای سکوت نیست. آواز لب-خند می زند چرا که آواز، غیبت تو در توی سرودی است که خوانده می شود و فراموشی آن چه خوانده شده است _ و چه خوب خطای کانت دریافته خواهد آمد اگر که همین واژه گان نیز به چنین آوازی خوانده شوند: کاوش، رقص چنین آوازی است.

اما درباره ی آن جاودان به همان آموزه ی نیچه ای بازگشت جاودان همان، بسنده می کنم: چه می شد اگر در آن لحظه ای جای می گزیدی که خواهان آن بودی جاودانه تکرار شود؟ لحظه هایی بی خبر از یکدیگر: چرا که خود را جاوید در-یافته اند و بی نیاز از دانستن یکدیگر اند و حتی به چنین نیازی در-نمی اندیشند: بی نیازی محض شان بی خبری محض شان از دیگری است: بهشت: جایی که دیگری نباشد.

 

ii.                   تاناتوس/تاناتوتیک

] این سخن گفته می شود بی آن که نادانی تو بگذارد ایشان را در-یابی. _چرا که نادانی در-نیافتن است.[

در آستانه ایستاده ام. ویرانی ای در راه است سرور همه ی ویرانی های تاریخ؛ این بار خود، رشته ی کار ها را در دستان نیرومند اش گرفته است؛ تاناتوس در راه است با هیبت در هم-پیچنده اش. آرام سر بر می آورد ، دستان خسته ی اروس را می فشارد، چشم بر چشمان ناامید اش می دوزد و بوسه بر گونه های پژمرده اش می زند: "من آمدم؛ خواهر گران-قدر ام تا بساط این ناسپاسی را بر چینم تا دوباره تپش را به قلب بی تپش تو بازگردانم." این را تاناتوس می گوید.

و من نظاره کنان در آستان بر آمدن اش ایستاده ام و با آغوشی گشوده چشم به راه ام تا آرام بیاید و سنگین، در هستی ام بخزد و جان ام را از درد بپالاید و مرا از زهری که این دوران در وجود ام پراکنده، رهایی بخشد. آرام و با وقار می پوید و از جان های پیرامون اش می آغازد، بدون آن که کوچک ترین تردیدی در خویش راه دهد که تردید، جایی در میان چرخه ی واژه گان خدایی ندارد.

بی هیچ هراسی در جان های پیرامون اش، در جان های آستانه جاری می شود بی آن که شتابی در وی آشکار گردد، چرا که زمان، همراه او است و خدایان همواره به گاه می آیند.

از سر-پنجه ی پا های ام فرا می پوید و جان ام را در جای-جای تن ام به ارتعاش در می آورد و با هر ارتعاشی رمزهایی را که از دیر-بازان در جای-جای تن ام ریشه دوانیده بودند در خودشان فرو می پاشاند. درد مرگ و فرو-پاشی تمام جان ام را فرا گرفته است. فریاد های ام اریکه ی خدایان را به لرزه در می آورد؛ آه... آه... آیا جان ام تاب این درد را تا کجا خواهد تواند کشید؟ دستان تاناتوس، سرد و تاریک و تهیـ-ناک و بسیار سبک اند. آیا جان ام تاب این سبکی و تهی-ناکی را تا کی دارد؟ تا کی می توانم پشت کنم به وسوسه ای که از جانب مرگ، مرا به خود فرا می خواند؟ مرگ نیز مرا وعده ی رهایی داده است.

تاناتوس از تن ام بالا می آید، از ساق پا های ام، از زانو ها، از خطوط کشیده ی ران های ام، از آلت جنسی ام، مقعد ام، معده و شکم و سینه و پستان و بازوان و کشیده گی گردن و چانه و لب ها و گونه ها و گوش ها و بینی و مو های ام و تا سر انگشتان دو دست ام بالا می آید و دیواری را که ارزش های دوران به دور تن ام تنیده اند فرو می ریزاند و تن ام را از داوری هزاره ها آزاد  می سازد._ آزاد می سازد، ساز آزادی می نوازد و زخمه بر تار های هستی ام می زند: تاناتوس موسیقی نبرد را می نوازد، او نا سپاسان را به نابودی فرا می خواند.

تاناتوس می آید تا این نظم مرده ای که جهان را در بر گرفته است فروپاشاند. نظمی که پی اش را ناسپاسی نیایان مان در بهره وری از نیروی اروس در-ریخت درست همان جایی که کژ-راهه ی راست را چشم دوختند، پس بهای این ناسپاسی، فراموشی تدریجی جان گشت؛ و امروز انسان، برده ی دانش بی-نشاط گردیده است: برده ی دانش بی جان!. اروس کنار گذاشته شد و چون اروس کنار گذاشته شود نیروی خفته ی تاناتوس بیدار می شود و این گریز-ناپذیر است.

تاناتوس می آید و نجوا-کنان به تن هایی که آزاد نموده است می گوید: خدایان نیز نشانه ای بیش نیستند. و بی آن که حرفی بزند می گوید: مرگ نیز نشانه است اما ضد نشانه.

زنده-گی همان چه-گونه مردن است و وای به روزگاری که مردمان اش نسبت به چه-گونه مردن شان بی تفاوت باشند. در آن روز تاناتوس می آید و چون می آید: آزاد می شوی و گرنه در رنج و پستی خواهی مرد. دوران ظهور تاناتوس دوران بیهوده مردن و بیهوده کشتن و بیهوده کشته شدن همه-گانی است.

iii.                  سنتز

تن ام تاب این جان والای اساطیری را ندارد، در این دورانی که اسطوره های پست قد بر افراشته اند: اسطوره ی پول، مد، ایندیوژوالیسم و ریاکاری: اسطوره هایی که بر-سازنده-گان نظام کار و تولید و مصرف، حکومت ها و آثار هنری امروزی اند. نمی خواهم در این بی شرفی جان بسپارم. من مرگ ام را شرافت-مندانه می خواهم.

تن ام تاب این جان اساطیری را ندارد. من در این اسطوره تنهای ام و فریاد های از درد هستی ام را کسی نمی شنود چرا که در این اسطوره کسی هم-نشین من نیست.

تن ام تاب این جان اساطیری را ندارد.  لبخند ها و چشم ها و گوش ها و واژه-گان و همه ی ماهیچه های تن ام از پذیرش رمزینه گی جان اسطوره ای سر باز می زنند. سر زمین تن ام زخمی و سرسام-گرفته ی های و هوی سر سام آور بزرگ ترین نبرد دوران است.

تن ام... تاب... . این جان... . . اساطیری را ... . . . ندارد... .. . .. . . . اما به کجا پناه برم که زیبایی اساطیری اش لحظه ای چشم از من بر نمی دارد و چه گونه تاب آورم این زیبایی را در حالی که مرگ پیوسته مرا به رهایی می خواند؟

+ نوشته شده در  90/09/03ساعت 8:15  توسط Last Death  | 

42. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (۲4)

XXV. مرگ و بی-هوده-گی

دیگر از چه به هراس در آید آن کس که بر هراس بزرگ فائق آمده است؟

آن کس که می داند و می داند که گونه اش گونه ای از توانستن است. او که توانسته _ یا دانسته _ است دریابد دو سویه ی توانستن را؛ و در-یافته در این سویه ای است که آن اش بایستن این است. در-یافته است که یافتن اش توانستن همان بایستن است. در-یافته است که در یافتن است. پس "در یافتن به سوی آنیــــ." سامان-مند است و بی سامان "در یافتن به سویـــ". البته سامان-مند در بند سامان است و در-بند، در بسته گی است و در-بسته گی، در بستـ-ـار است و در-بستار، هم-بسته و وا-بسته. و اما بی سامان، بی خانمان است و بی خانمان، آواره است و آواره، وا-رسته _ خانه: در-سامانه-سکنی-گزیده-گی _. آواره میان این و آن، وارسته از این و از آن. وارسته از رانه و وهم اما به شیوه ی آواره ای که نه گرزکی کوبنده-سر است و نه پلشتکی بی پا و بی سر. ایستاده بر اشتقاق مدام این و آن، بی خویشی فراسوی سویه-گان ارجه-گان: پاد-سوی سویه ای که خویش اش است و پاد-سخن (پاـسخ) سخنی که خویش اش است.

دیگر از چه به هراس در آید آن کس که بر هراس بزرگ فائق آمده است؟

آن کس که افتاخیز صدای اش پدیده ها را در جهانی خود-نمایانه گرد هم می آورد و به رقص انگشتان اش گرد هم آمده گان را به رقص می آورد. فرمان-روای پای-کوبی است و فرمانی است که خود پایکوبان است: رقص رقصنده ی رقصاننده.

دیگر از چه به هراس در آید آن کس که بر هراس بزرگ فائق آمده است؟

آن کس که می داند کلمه های ورجاوند-روایت است و می داند که دانستن اش نیز کلمه ای از کلمه های ورجاوند-روایت است. آن کس که می داند دانستن که دارد سخن می گوید، که دارد سخن می گوید؟ آن کس که می داند کلمه ای است که از حد خود تجاوز می کند تا خویش را نهان-ورزانه به دیگری وام دهد _ هم-چون سروده های نی-لبکی _. استجازه ای است به سوی استعاره و استعاره ای است به سوی استجازه. و اما دانستن اش از حد خود تجاوز کردن، به سوی خویش را به خویش وام دادن است، پس هم-چون آواره مدام میان دو خویش، بی خویش است. به آن تجاوز می کند تا خود را به آن وام دهد؛ البته عشق چنین است و دانستن، گونه ای عشق ورزیدن است: دانستنی که دانش اش صورت بندی های دانایی (اپیستمه) را بر نمی تابد و هم اینک عشق، قدرتی است مدام که هیچ اقتداری را بر نمی تابد. آن کس که جان (گیان: گی/گیتی: زی/ زیستن) اش کلمه های روایت است، روایتی که بی راوی است چرا که خود نیروی بر-چیدن خویش را دارا است: آن گاه که کلمه ای می شود که هر گاه در استجازه/استعاره ی روایت فرا-خوانده شود بساط روایت بر-چیده شود و حال آیا آن که توان بر-چیدن خویش را دارا است توان چیدن خویش را نا-دارا است؟ کافی است که او هم-چون "تردید" خوانده شود. روایت که این گونه نه از آغازی می آید و نه به سوی فرجامی می رود: به سویــ-آنه گی محض: بی-هوده است و به بی-هوده-گی اش ورجاوند (قدسی) است ]هیچ حماسه ای آیا بی از دل بی-هوده-گی بیرون کشیده شده است؟ مست تر و لا-ابالی تر از خدای چه دیده اید: بی-هوده و زیبا: حماسه ی آفرینش: او زیبا است و زیبایی را دوست دارد[. بی-هوده-گی بازی-گوشانه: جوشش سرخوشانه ی کلمه ها، و نه بی-هوده-گی نا امید یعنی همان بیهودگی همگانی که چشم-داشت تقدیر اش کور گشته اشت.

دیگر از چه به هراس در آید آن کس که بر هراس بزرگ فائق آمده است؟

او که در پی دلیلی برای خویش نمی گردد، او که در پی علتی برای خویش نمی گردد. او که مرگ خویش را بار ها و بار ها نظاره-گر است. ایستاده در میان جهان، ایستاده رو به مرگ اش همواره. تنها گونه ای که مرگ خویش را می بیند، زیستن اش شناوری، در چشمه ی مرگ است و این گونه رو به تقدیر اش، تقدیر بی-هوده اش ایستاده است.

دیگر از چه به هراس در آید آن کس که بر هراس بی-هوده-گی خویش فائق آمده است؟

 

+ نوشته شده در  90/06/27ساعت 18:1  توسط Last Death  | 

41. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (۲3)

XXIII. توهم و تنهایی

·         تنهایی چیست؟ همانا یکتایی ناتمام...

·         توهم های ما ـ گونه ی انسان ـ هر کدام برای خود تاریخی دارند و آن چه تاریخی است جاودانه می ماند. توهم هایی که می زایند و زاده می شوند و در نسل هایی نا هم-گون گرد هم آمده اند؛ سر از هم بر می آورند، رشد می یابند و دگرگونه می شوند، اوج می گیرند و فرود می آیند و آن گاه در زوالی که هیچ گاه پایان نمی گیرد ـمگر با نابودی گونه ی انسان ـ منتظر می مانند نا زمان، بار های دیگر رخصت قد بر افراشتن به آن ها بدهد.

و ما انسان ها ـ که حالت ویژه ی هستی تنها در چنین گونه ای یافته می شود ـ بر دوش کشنده گان این توهم ها هستیم؛ در حالی که آن ها خود را بر تن های حساس مان می سایند تا دگرگونه ریختی بیابند.

 در حالی که آسمان نیز از پذیرش بار توهم ها امتناع نمود اما تنها گونه ای دیوانه از هستنده ها قادر به پذیرش این بار گردید، چرا که گونه های دیگر حیات چون تنها نیازمندانی بودند، زمینه ی پذیرش این بار را نداشتند و تعهدی در آن ها نبود تا بار را به مقصد اش، به تقدیر اش برسانند ـ چرا که "نیاز"، وقتی پاسخ خود را می گیرد دیگر انگیزه ای برای رانده شدن ندارد ـ

اما از گونه ی دیوانه ی حیات، امکانی می رویید که بار را متقاعد می کرد که می تواند او را تا تقدیر اش، تا آخر الزمان بر دوش کشد: میل ؛ چرا که اگر چه برای نیاز پاسخی قانع کننده وجود دارد اما برای میل چنین پاسخی نیست، بی سبب نیست که میل را رانه نیز می خوانند، چرا که میل می خواهد رانده شود بدون هیچ ایستادنی؛  دیوانه گی بدین سان یک علت نیست بل که بر آمده از چنین امکانی است.

 میل: تجلی های گوناگونی دارد: اما چیزی در همه ی آن ها یکسان است: سرخوشانه گی: میل پرسش گری هم-سان میل جنسی سرخوشانه است. پرسش گری بیش از آن که در جست و جوی حقیقت باشد، تجلی سرخوشانه ی هستی این گونه ی دیوانه است.

و اما توهم ها سوار بر این رانه ها، می رانند. رانه می خواهد رانده شود و توهم ها می خواهند خود را بر چیزی برانند. در منطق، این رانه ها را موضوع و آن توهم ها را محمول می نامند. موضوع یا سوژه چیزی بیش تر یا کم تر از این رانه ها نیست.

افلاطون اشتباه می کرد که می پنداشت خردی پایسته و بایسته و بدون تغییر وجود دارد. آن خردی که او می پنداشت، بایستی رانه ها را براند برهه ای از تاریخ رویارویی توهم ها با یکدیگر بود.

توهم ها بی شباهت به ویروس های سرما خورده گی نیستند با این تفاوت چشم ناپوشیدنی که تن، سامانه ای دفاعی برای رویارویی با ویروس ها دارد اما در برابر توهم ها مطلقا بی دفاع است. توهم ها البته خود را در زمین تن و در آغوش رانه های تن های بی شمار جاودانه می کنند: فرهنگ حاصل چنین روندی است.

توهم ها جست و خیز کنان در گمان چیره گی بر یکدیگر اند؛ درحالی که فرمان روایانی از میان آن ها سر زمین تن را بهره جویانه حفاظت می کنند،‌ دیگران شان مرز های سرزمین تن را در آرزوی فرمان روایی ویران می کنند. هجوم می برند، پیش می روند و پس می نشینند و آن گاه که در پیشـروی شان به جایگاه فرمان روایی که همانا مرکز رانه ها و احساسات تن است می رسند، همه ی سرزمین تن را ویرانه نموده اند. خانه ها (باش-گاه ها: سر پناه ها: سازه هایی که رانه ها به انگیزه ی آن ها رانده می شدند) در آتش یورش ها می سوزند و بازمانده های اش در سرزمین تن ابدی می شوند: باز مانده های پرسپولیس: تاریخ عقده ها.

اما توهم ها چیست اند؟ پیوند هایی پنهان میان ماـ این گونه ی دیوانه ی حیات ـ که "در تنهایی مردن" را به ما اعطا می کنند.

یک حماقت بنیادین: احمقانه است اگر درباره ی توهم ها داوری کنیم یا بخواهیم ارزش گزاری شان کنیم چرا که اصلا توهم ها خود، ارزش گزاری را ممکن می کنند.

یک هراس بنیادین: هر اندازه توهم ها بیش تر رشد می کنند و خود را به تقدیرشان ـاگر تقدیری وجود داشته باشد ـ نزدیک تر می یابند تنهایی ما ـاین گونه ی دیوانه ی حیات ـ بیشتر خواهد شد: آخر الزمان اوج تنهایی و کلافه گی بشر از این "در تنهایی مردن" است.

در حالی که آغاز بشر، فهمی اشتراکی از این توهم ها در بیانی اساطیری و دینی در پیوندی مقدس میان خدایان و انسان ها و طبیعت است چرا که خاطره ی بهشت جایی که تنهایی خود را آشکار ننموده است، هنوز پررنگ تر وجود دارد لیک پایان بشر، دردمندی فاجعه بار در خود تنها مردن خواهد بود ـ من از در تنهایی مردن می ترسم.

·         تنهایی چیست؟ هنگامه ای است که تصاویر با یکدیگر هم-سایه ای که تاریخ زنده گی مان هستند صاحبان خویش را از دست می دهند و همچون دزد هایی سرگردان به تن مان هجوم می آورند.

 

+ نوشته شده در  90/04/27ساعت 22:24  توسط Last Death  | 

۴۰. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (۲۲)

XXII. پاد سخن

من: از هم می پاشد پاربن های هستی ام، به گاه در آمیخته گی تنهایی و دل آشوبیده گی. بی پناه در برابر مرگ زنده گی را می جویم؛ آگاه از این که طمعی مدام، شیره ی جان ام را می مکد. این است سرشت کنونی زیستن ام: زنده گی به سوی مرگ می خواندم و مرگ به سوی رنج بیهوده گی پس ام می زند.

او(۱):آگاه از مرگ، زیستن را در میدان نبرد می طلبم، سپر عمر را چون دفاعی بر می گزینم؛ تا همواره با پرداخت تلفاتی گاه سنگین، پیروزی تجربه گونی به دوش بگیرم و نیرومند تر شوم، تا جایی که نه سپر عمر و نه سلاح تجربه توان مقابله نداشته باشند، آن جا است که مرگ فرا می رسد.

او(۲):در تلاطم امواج در هم تنیده گی دریایی که زنده گی می نامند اش، ناخدای کشتی پندار من باش و به من زنده گی بیاموز، بگذار اگر موجی فرو می کوبد مان، کشتی "ما" غرق شود و با هم اسیر این طمع مدام شویم . . .

او(۳):رنج عزیز ام!
تو چنان انگشت میانه ات را به میز می کوبی
که گویی فقط
قهوه مان کمی تلخ است...


+ نوشته شده در  90/03/07ساعت 2:0  توسط Last Death  | 

خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (21)

XXI. نامه ي هر مس به هرمنوتيک

       بازسازي يک صحنه

 

ديونيزوس: در خاموشي اقامت گزينيد چرا که دختر، بر کجاوه ي سخن، اغواگري مي کند.

آپولو: اي مرد! در حالي ما را به باشيدن در باش-گاه خموشي راغب مي کني که خود سخن مي گويي؟ مگر نمي گويي دختر بر کجاوه ي سخن آرميده است و سخن مي راند؟

دموس: آري! بي ترديد باز فريب اغواي او را خورده ايم.

آپولو: آري! گويي اين گرسنه گي را پاياني نيست.

ديونيزوس: ما در آرزوي مکيدن پستان مادر ايم، اما مادر همه را دختر مي زايد.

دموس: آرام تر سخن برانيد... دختر به سوي مادر سخن مي راند.

ديونيزوس: اما مادر ما را از خود مي راند... بيانديشيد پس چرا ما را زاييد؟

دموس: آشفته سخن مي راني! مگر نگفتي مادر همه را دختر مي زايد؟

آپولو: پس ما پسران از کجا آمده ايم اگر مادر نزاييده مان؟

دموس: پر آشکار است که پدر.

ديونيزوس: پدر را کجا توان زاييدن؟

آپولو: مهمل مي گويي؟ زني را ديده اي بي شوهر بزايد؟

ديونيزوس: آري! مريم، مادر مسيح.

دموس: اما مريم، مسيح را مرد زاييد.

ديونيزوس: مادر همه را دختر مي زايد، دختراني چون خود که توان باکره زاييدن داشته باشند و بعد زاييده شدن هم چنان باکره بمانند. بزايند و بخشومندانه هستي شان را به نوزاده شان ببخشايند. مادر از روح خويش در دختران دميده است تا اگر بخواهند او را سپاس گزارند و اگر نخواهند روي از اوي بر تابند.

آپولو: کفر مي گويي مرد! پدر را از ما مرنجان. مگر پدر نيست که بکارت مادر را مي درد، شيره ي جان خويش را در زهدان اش مي پراکند و او را در کنج امني نگاه مي دارد تا فرزندان اش_يعني ما_ درست زاييده شوند؟

ديونيزوس: آه اي درستِ درست-زاده! پس چرا اين مادر را که گويي صندوق چه اي بيش تر نيست اين همه مي کاوي؟ مگر نه اين که پدر دست زدن به مادر را جز براي خود براي همه گان ممنوع نموده است؟ تو در انديشيده اي که مادر را مي توان فراچنگ آورد.... کدام پدر؟ منظور ات همان نقاب آرزوي دست يازيدن بر مادر است يا تشخص توجيه دست نيازيدن بر مادر؟

آپولو: اما...

ديونيزوس: اما تو سستي و چون همه ي سستان، پنهان در پشت درستي تان به ديگري تکيه داده اي. مادر هميشه پنهان است و اغوا مي کند. دختران زاده مي شوند تا مادر پنهان بماند؛ مادر با غيبت اش مي زايد نه در کنار مرد خود کامه ي هوس بازي که پدر مي خواني اش، اما سر انجام خود کامه گي، خود ارضايي است.

دموس: پس ما را که زاييده است؟

آپولو: هـ... بي گمان مادر، که فقط دختر مي زايد.

ديونيزوس: آري! ما را نيز مادر زاييده است.

دموس: اما ما که دختر نيسيتم.

ديونيزوس: بوديم؛ پيش از آن که روي برتابيم.

آپولو: تويي که چون مرا اتهام خود ارضايي مي زني، چه گونه به مادر مي انديشي.

ديونيزوس: سخن گويم و به پايان، در نيانديشم. لذت بيش بردن، تاب آوردن همي بيش خواهد.

دموس: اما چون خاموش گردي سخن نيز به پايان آمده است.

ديونيزوس: خاموشي بيش از هر گاه سخن گفتن است.

آپولو: چه گونه؟

ديونيزوس: به گاه خموشي گوش-سپاري به سخن. خاموشي نيز از سخناني است که رانده مي شود و دختر برکجاوه ي سخن اغواگري مي کند. به گاه خموشي گوش مي سپاري به رفتن دختر؛ و البته او همان مادر است اما نه مادر.

دموس: چه مي گويي؟ يعني چه که دختر مادر است اما نه مادر؟

ديونيزوس: مادر همه ي هستن اش را در دختر دميده است؛ مادر بازي مي کند در حالي که دختر اش را بازي گوش زاييده است. بازي با غيبت مادر آغازيد. بازي همان دختر است.

آپولو: و هر بازي را پاياني است.

ديونيزوس: پايان؟ اين دختر بازي ناميده مي شود چرا که هر کس باشي چون با او در آويزي مي بازي، همان طور که تنها آن کسي مي رود که رفتن را انجام دهد.

دموس: و اين يعني چون بازي را انجام دهي مي بازي.

آپولو: و باختن يعني چه؟

ديونيزوس: يعني مادر را نتوانسته اي بيابي.

آپولو و دموس: پس اين بازي چه سودي دارد؟

ديونيزوس: قمار باز، قمار بازي مي کند و اگر ببازد باز هوس قماري ديگر در سر مي پروراند. قمار باز خود را پنهان پشت درستي نمي کند و از باختن شرمي به خود راه نمي دهد. مادر اشتياق دارد به هوس باختن دختران اش.

آپولو: اين چه بازي بيهوده اي است.

ديونيزوس: تو نمي داني و تاب لذت بردن نياوري. _بهشت جاي کساني است که عيش مدام را تاب آورند._ اگر مي دانستي او چه اندازه به تو مشتاق است هر آينه از شوق جان مي سپاردي.

آپولو: از کجا بدانم؟

ديونيزوس: از آن جا که پيشاپيش تن به اغوا گري دختر سپارده ايد.

دموس: چه گونه؟

آپولو: چه گونه؟

ديونيزوس: مادر هميشه با شما است چه آن هنگام که سخن مي گوييد يا چه آن گاه که خموشي مي گزينيد يا چه آن هنگام  که او را فراموش مي کنيد و در مي انديشيد که سخن به پايان آمده است و با وهمي که در پايان يافته ايد هم آغوشي مي کنيد و اين گونه بي شکيب، خود ارضايي مي کنيد.

شما تا آن زمان که به بردن در انديشيد، بازي را هنوز در نيافته ايد. شما مادر نيستيد چرا که هنوز زاييدن و دختر زاييدن نياموخته ايد . بنگريد خويش را که در سخن چه گونه زاده مي گرديد.

آپولو: اما سخن تنها فريب مان مي دهد. مگر نه اين که سخن را تنها ما مي گوييم.

ديونيزوس: آيا سخني را که مي گويي مي شناسي؟

آپولو: آري که مي شناسم. چموشي است که باري رام اش نموده ايم، کوچک و بزرگ اش را در يافته ايم، فرزندان و نواده گان و نتيجه گان اش را ديده ايم. ليک از کودکان اش مي پرسيم، چرا که آن ها هميشه راست مي گويند و دروغ ها و راستي هاي بزرگان شان را آشکار مي سازند البته غالبا نمي دانند. ما به حق، قضاوت را به کودکان، واگذارده ايم.

ديونيزوس: پس بايستي تا کنون جاي مادر را از  پاسخ کودکان دريافته باشيد؟ گويي سخنان، با شما سَر و سِري داشته باشند، چرا که دختر بر کجاوه ي سخن اغوا گري مي کند و چه کسي است که نداند اغوا گري بر کودکان کار ساز نيست. آفرين بر شما باد که نيکو دادگراني برگزيده ايد.

آپولو و دموس: آري! اما چه افسوس که هنوز جاي مادر را نشان مان نداده اند.

ديونيزوس: اما ابلهان! کودکان سر به هوا نيز هستند، ايشان غالبا زمين پيش پاي شان را نمي بينند و جاي آن آسيب مي بينند. چه بسيار جنگ ها که بر نيافروخته اند و چه بسيار خانه ها که با لبخند هاي کودکانه شان به آتش نکشانده اند. و بگوييد ببينم آيا به گاه سخن شناسي تان سخن نمي گوييد؟ آيا آن سخن را نيز شناخته ايد؟

دموس: گريختن از حکومت سخن امکان ندارد؟

ديونيزوس: بپذيريد يا نپذيريد اما فراموش-کاران، گناه-کاران اند. همان کسان که در انديشنده گان اند به حضور پدران و والا برنده گان اند  ايشان را به آسمان و در گمان مشرف شدن اند به حضور پدران، زمين را مي آلايند. اين است البته حاصل به گوش سپاردن سخنان کودکان و به ويژه نتيجه گان ان بزرگان و کوچکاني که زيسته در گاه آغاز، پايسته و بايسته پنداشته ايد شان.

دموس: و اما چه چيز زمين را مي آلايد؟

ديونيزوس: فراموشي زمين، براي بالا رفتن و بالاتر رفتن، استعلا!

آپولو: مگر زمين به چه مي ارزد؟

ديونيزوس: اگر هنوز در پي پاياني و به دنبال گاهي براي خود ارضايي ات مي گردي پس به سخن پاياني ام گوش فرا ده:

مادر، سخني است درباره ي آن که سخن مي گويد و بي ترديد او پاي بر زمين ايستانده است.

+ نوشته شده در  90/01/13ساعت 20:48  توسط Last Death  | 

37. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (19)

XIX. اگر این درد مرا نکشد...

 

چند صباحی است که دردی پنجه های اش را بر گلوی ام سخت می فشارد، در حالی که نفس های تلخ آلود اش را به سوی ام می دمد و با کشنده ترین نگاه های اش براندازم می کند. من درد های بسیاری از سر گذرانده ام و چه بسیار پیروزی ها که از گلاویزی با ایشان نصیب ام گشته است چنان که هستی ام هر بار در پس هر پیروزی توان-مند تر گشته است؛ آری من از درد توان-مند گشته ام. اما گویی این دردِ نو سر شکستن ندارد. بی اختیار به یاد نگاه خیره ی اولیس اثر تئودور آنجلوپولوس می افتم آن جا که راننده ی یونانی ایستاده در برابر کوهستانی از یونان می گفت: "یونان دارد می میرد، مانند مردم اش که دارند می میرند... اما چرا احتضار اش این قدر طولانی شده است؟ ناله های اش دیگر آزار دهنده شده اند." هر دردی با خود احساسی از خفقان را می آورد و حالا در این دوران، بزرگ ترین شان به سراغ آمده است: درد یک احتضار، درد یک جان سپردن سخت...

 

شاید به این گونه بتوان بر این درد چیره گی یافت که همچون مولانا این احتضار را نشانه ی پایان بارداری جهان کهنه و زایش جهانی جاویدان دانست:

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

 

اما در این درد نه شمع و مشعله ای در کار است و نه بانگ و مشغله ای: دورانی که درد اش غرق شدن فریاد ها در سکوت و فریاد اش محو شدن درد ها در همهمه است چه گونه می تواند آبستن جهانی جاویدان باشد؟

 

"بیابان بالیدن گرفته است" شاید بتوان این گفتار نیچه را بهترین بیان برای دوران خویش در نظر آورد.  به راستی که بیابان بالیدن گرفته است. بیابان __ بین همین واژه ها، میان ما انسان ها، بین ما و هر آن چه پیش روی ما نهاده گشته است و حتی درون خویش مان__  بالیدن گرفته است.

بیابان بالیدن گرفته است چرا که از زبان چیزی جز لغلغه های زبانی باقی نمانده است. واژه گان، بیهوده و به افراط برای هر چیز بی ربطی مصرف می شوند. دیگر واژه ی شکنجه حساسیت ها را بر نمی انگیزاند، دیگر واژه ی قتل، کسی را نمی جنباند، دیگر واژه ی زندان حس خفه گی را بیدار نمی کند، دیگر واژه ی کشتار انسان ها لرزه بر اندام کسی نمی اندازد. مرگ دیگران تبدیل به اعدادی شده است که هر روز به شکل آمار از رسانه های مختلف اعلام می شود. چه خنده دار! که مرگ این چنین پشت آمار پنهان می گردد و آن چنان به موقع آمار اش دستکاری می گردد تا کسانی فریب داده شوند. گویی انسان ها سنگینی بار مرگ و قتل را فراموش کرده اند، که کشتن یک انسان همانند کشتن همه ی انسان ها است، مانند کشتن همه ی بشریت. کجای تاریخ بشر، واژه گان این قدر بی ارزش، بی معنا، آماری و متورم بوده اند. واژه ها دیگر چیز هایی بیش تر از صدای جیغ آهن آلات نیستند.

 

بیابان بالیدن گرفته است، چرا که نشانه ها دیگر به هیچ چیز اشاره نمی کنند و تنها وانمود می کنند که به چیزی اشاره می کنند.

بیابان بالیدن گرفته است، آن جا که از زنده گی، چیزی جز جنبیدن های بی هدف باقی نمانده است، چرا که زنده گی انسان ها نیز تنها وانمود می کند هدفی دارد.

بیابان بالیدن گرفته است، چرا که دیگر میان انسان ها اراده ای برای سعادت باقی نمانده است؛ نه این که سعادت را نخواهند بل این که دیگر سعادت هم به هیچ چیز اشاره نمی کند و تنها وانمود می کند که به چیزی اشاره می کند.

 

همه چیز بی معنا شده است، هیچ چیز معنایی ندارد و تنها وانمود می کند که معنایی دارد: این است بالیدن گرفتن بیابان.

اگر چه شاید تمام این واژه گان نیز برای کسی معنایی نداشته باشد و با این حال با این وانموده که معنای این واژه گان را دریافته است، با سرعت هر چه تمام تر از این متن درگذرد، چرا که انسان امروزی دیگر برای حتی لحظه ای درنگ، وقت ندارد.

انسان امروزی دیگر برای هیچ چیز وقت ندارد و پیوسته در حالی که می خواهد زمان اش را گشاده تر کند بیش از پیش به وی احساس خفه گی، تنگنای زمان می دهد و در این احساس خفه گی است که پاسخ پرسش ها و نیاز های خویش را در دستور های آماده ای که به وی فرا-داده شده است دنبال می کند و این چنین در حالی که گمان می کند همه چیز را دریافته است وقت اش کوتاه تر می شود و به سوی فرجامی که وانمود می کند می داند چیست می شتابد: و این گونه جهان اش بی معنا ترین جهان ها است، چرا که کمبود وقت، نشانه ها را سرسری می خواند، همه چیز از کنترل انسان در حال خارج شدن است زیرا کسی وقت ندارد بنگرد چه چیزی را تولید کرده است زیرا گمان دارد که می داند چه چیزی را تولید کرده است. و در این جهان وانموده __جهان بی معنایی که وانمود می کند معنایی دارد__ در بهترین حالت عده ای کاسه ی گدایی به دست گرفته اند و معنا را از این و آن به دریوزه گی طلب می کنند، همان عده ای که زیر بیرق این یا آن ایدئولوژی و مکتب، سینه می زنند و با این پندار که معنا را تمام دریافته اند وانمود می کنند که به آرامش رسیده اند. انسان های سبک اندیشه ای که جهان را بیش از این به لجن می کشانند و با این پندار که معنای جهان را در همه ی عرصه ها دریافته اند، حاصل گدایی شان را به دیگران فاخرانه می فروشند.

 

بیابان بالیدن گرفته است، چرا که درونی ترین امر قدسی شان را برون فکنده اند و بت-وارانه می پرستند اش در حالی که تبر بت شکنان مدت ها است به گور افتاده است. و از آن جا که حافظ بهتر این حال را به بیان آورده است از زبان او می گویم:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

و آن چه خود داشت ز بی گانه تمنا می کرد

 

بیابان بالیدن گرفته است و این دردی است که اکنونِ من است و اگر این درد مرا نکشد توان مند ترم خواهد ساخت.

+ نوشته شده در  89/09/19ساعت 16:18  توسط Last Death  | 

36. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (18)

XVIII. منحنی های خطرناک

آمده ام از سرزمینی که در دور دست های چشم-انداز های اش _دور دست تر از نگاه های باشنده گان اش_ گردباد های سهم-گین از هر گوشه دهان به مکیدن اش باز کرده اند. گردباد هایی که خاکستر های بازمانده از نمایش ها را به هر سو می پراکنند و این چنین پیوند های میان چهره های خاکسترین را وا می پاشانند و هیئت های زیر-چهر را از ریخت می اندازند: گردباد هایی که بی رحمانه می بلعند پیوند ها و ریخت ها را.

آمده ام از همان سرزمینی که آن-سو تر گردباد های اش در میانه، آدمیان اش بی شمار صحنه های بزرگ و کوچک بر پا ساخته اند و به بسیار نمایش ها زمان را اجرا می کنند _بی شک، زمان، هستن اش باشیدن در اجرا است:هر نمایشی اجرای زمان است و هر اجرایی باشیدن زمان__. اما گویی تناقضی بنیادین در کار است: هر نمایشی باشیدن زمان است در زمان: "در خود می ایستد"، این گونه زمان می پوید. اجرا، کوشش نمایش است در کُشتن زمان.

تماشاگران به نمایش سوزاندن زمان آمده اند؛ سوختن در ورجاوند-آتشی که برپا گشته است برای غلبه بر هراسیدن در سرما و تاریکی. ورجاوند-آتشی که ریختــ ـــجهان می بخشد در حیطه اش آن گونه که می خواهد، بی ریختی جهان را یا بی جهانی ریخت را: روشنایی اش همان ریختــ ـــجهانی است که می بخشد و فرا می بخشد: فرادهش: روشنایی وانموده: روشنایی فرا خواست: روشنایی قدرت.

ورجاوند-آتش، زمان را به ریختــ ـــجهان، وا می ایستاند در هیئت های چنگ به هم انداخته و زمانیدن سرد و تاریک و سرخوشانه ی زمان را در ضرب-آهنگ های یکسان و موسیقیای مُجاز، سرکوب می کند و بدین سان، حاشیه اش پر می شود از پیوند های ممنوعه، از نجواهای موسیقی های تحریم گشته، که البته این چنین با ضرب-آهنگ و موسیقیای ویژه اش سرچشمه ی کیستی تماشاگران اش می گردد.

ورجاوند_آتش، روشنایی می بخشد و هر ورجاوند-آتشی ویژه ی خودش آن گونه که می خواهد روشنایی می بخشد: چشم-انداز: ضرب-آهنگ و موسیقیای ویژه.

اما این کیستی سازی ورجاوند-آتش، رویه ی دیگری نیز دارد آن گاه که تماشاگری می پرسد چرا نه کیستی دگرگونه و تنها این کیستی؟: آن گاه که می پرسد از ضرب-آهنگ و موسیقیای ویژه ای که تا کنون رقصان بوده است به آن . _این چشم اسفندیار ورجاوند-آتش است که ویژه نبودن اش نتوانستن آفریدن کیستی است و ویژه بودن اش اگر چه است توانستن آفریدن کیستی اما این توانستن "چشم-گیر شدن در برابر..." است: در برابر دگرگونه کیستی های سرکوب شده یا نادیده گرفته شده__. کیستی های ورجاوند-آتش،کیستی های چشم-گیر شدن برای چشم-گیر بودن است: کیستی های تهی از آورینیدن تن.

گرچه! ورجاوند-آتش، دو راه برای حل بحران اش پیش می نهد: یا کیستی های دگرگونه را پنهان می کند و یا اگر نه، سخن از نظم جهانی می آورد و در حالی که خود را می شناساند هم-گون با نظم جهانی، فریاد بر می آورد: "نابود کنید دگرگونه-کیستی های بر هم زننده ی نظم جهانی را: نابود کنید بربرها یا تازی ها یا عجم ها را": نظم جهانی چیست؟ دوباره-گویی چشم-انداز کیستی بخش!!!: او خود را کیستی بخش معتبر می داند. او می کُشد یا می راند نا هم-گون را در حالی که شایسته نیست نگفتن این که گردباد های سهم-گین نیز می بلعند برای نا هم-گونی.

اما تماشاگر چرا می پرسد از این-گونه کیستی اش؟ شاید این کیستی چندان به تن اش نمی نشیند و شاید از سر کنجکاوی می پرسد و یا شاید تصادفا پای اش در رقصیدن بر ویژه-موسیقیای اش بلغزد و در-غلتد در منحنی های خطرناک تنی  که واپاشاند ضرب_آهنگ های موسیقیای ویژه اش را و در این واپاشی، خویش را زمان، در دگر باره گی زمانیدن، دریابد؛ و این گونه می بیند که نظم جهانی چه پوچ از آتش در آمده است: دگرگونه رقصیدنی هم  و حتی درکار است رقصیدن چه-گونه: آغازیدن رقصیدنی "در" و نه "با" و نه "بر" موسیقی؛ هر چند که از این "در" تا آن "با" تا آن "بر" چندان راهی نیست.

"در-بودن"، پراکنش پرسیدن از هر آن چه ویژه است؛ سرخوشانه گی آواره گی است: دائمی استمرار سقوط: هم-چون ردی!. "با-بودن"، پراکنش پرسیدن از چیزی ویژه است: سقوطی که بر می خورد به و پایان. "بر-بودن"، پراکنش پاسخ است به خیل تماشاگران ورجاوند-آتش: بی هیچ سقوطی: ممنوعیت از پرسش های آن چنینی: آن چنان پرسشی که پاسخ اش از پیش پرا-نکنده گشته باشد.

آواره، آفریدگار موسیقی است، دانستن  را می رقصد، بی هویت، بی معنا: سرخوشانه گی زمانیدن زمان: آواره تنها هست تن اش __ بی کیستی: بی من!

+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 18:25  توسط Last Death  | 

35. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (17)

XVII. اتوریته

 

در این گفتمان آزادی و احترام! نه انگار که تن، احترام نیز دارد، احترامی در خور. در هر پیش-آمدی، فخر فروشانه سستی شان را به یکدیگر گوش-زد می کنند: "همه ی این ها از اعصاب است." _ با تن هایی خمیده و آه-وار این را می گویند. و سستی بی شک پیش-نهشت شان در مواجهه است. آه که چه از سستی بی-زار ام_ هم-صدا با نیچه فریاد می زنم: "ضعیف، محکوم به فنا است!"

"من" های سست عنصر قناعت-پیشه ی دعاگو (قناعتی که البته از سستی شان است و نه زاییده ی توان-مندی شان) که غرغر های عقده-وار شان هیچ سکوتی را ارج نمی نهند. بی پروا می گویم که هراس نداشته باش از واپاشاندن هر "من"ی و به ویژه "من" هایی چنین سست را. بیمار هایی که تعفن شان، سندی است بر مرگ شان: تعفن کردار های تکراری شان، تعفن سخن های پوسیده شان_ بی تردید، غرغر، نشانه ی ضعف است، علا مت بیماری!

رها از هر ارزش-گزاری اخلاقی به "من" آن ها رسوخ می کنم و وا می پاشانم این برآمده از شیزوفرنی را نه از برای نظمی نوین بلکه برای برقراری آشوبی نوین: شیزوفرنی همزاده ی نظم است، هر نظمی. می گویم شیزوفرنی چرا که "من" را به جای "تن" گرفته اند، با چنان بلاهتی که نابودی "من" شان منجر به مرگ "تن" شان می گردد: خودکشی و سستی که خود کشی هر روزینه ی آن ها است.

و در این جا مضمون سخن آن پیامبر مدرن، کارل مارکس را بازگو می کنم: "من" تنها و تنها یک رمز (Code) است برای برقراری نظم در سیستمی که "واقعیت" می خوانیم اش: سوژه ی طبقاتی. "من" چیزی جز تحمیل نظمی بر کردار های ما نیست.

"من" سامانه ای است که کردار های ما را معنا می کند و در این معنا-کننده گی اش امکان هایی را تحمیل و امکان هایی را حذف (Censure) می کند. معنا می کند، چرا که "من" از اساس کمر به خدمت نظم اجتماعی بسته است.

این حذف ها و این تحمیل ها سر چشمه ی عقده های متعفن اند.

و اما چه گونه "من" جای "تن" می نشیند؟ ساز و کار این شیزوفرنی چیست؟ چه گونه "تن" سلاخی می شود؟ این را بایستی در هم-زیستی مسالمت آمیز واقعیت،  وجود و  عقلانیت جست: امر غیر واقعی وجود ندارد و تکیه بر آن چه وجود ندارد غیر عقلانی است. ( امر غیر واقعی همان کردار های تن است و امر واقعی، کردار های من) وه که چه تعارفی به راه انداخته اند این سه در دربار سیستم و چه پیشی می گیرند بر هم در سلاخی شان و شیزوفرنی چه فعال و بی-رنگ نقش خود را در این میان بازی می کند. اتوریته ی این سه بر واژه گان ، انکار ناپذیر است. کافی است که نگریست چه گونه دلالت ها را در کنترل خویش گرفته اند.

آری! سیستم، بسیار فربه گشته است، هر روز آیین های نوین تری را عرضه می کند، این چنین "من" های اش را نظم می بخشد و سیطره اش را بر "تن" قوام و دوام: کردار ها در چنبره ی آیین ها گرفتار می گردند: آیین کارمندی، آیین کارگری، آیین شهروندی، آیین به روز مصرف کردن، آیین هر اراجیفی را تحت عنوان خبر خواندن و آیین هر اراجیفی را تحت عنوان تحلیل بازگو کردن، آیین دانش آموزی ( بخوانید آیین خوب گوش به فرمان بودن)، آیین روابط روزمره... با این همه آیین مگر می شود "من"ی که جای "تن" ی نشسته است از چنبره ی مدیریت سیستم خلاصی یابد؟

شیزوفرنی، بزرگ ترین هم-دست سیستم است، پس فریاد می زنم: شیزوفرنیک نباش.  کافی است تا "تن" از"من" از همه ی آن چه واقعی، موجود و عقلانی اش می خوانیم باز-دیده شود، تا دوباره عرصه بر مواجهه گشوده گردد: مواجهه با گشوده. بروز کردار ناب نظم نایافته: شورشی علیه نظم موجود، شورشی علیه نظم در حالت کلی.

+ نوشته شده در  89/05/30ساعت 4:57  توسط Last Death  | 

34. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (16)

XVI. شبکه ی واقعیت

فرا استاده ام بر فراز قله ی فساد و غرور، عریان و عاری، و جاری می شوم در لا به لای سنگ-واره-من های تن های بی شمار. بی صدا در گستره ی کران-مند شان _ همان که "من" می خوانند اش_ می خزم و در پس تن شان، نبردی آرام، بین "این-جا" و شیزوفرنی در می گیرد. پیرامون اش حلقه می زنم، دور اش می پیچم و بی-شمار بر پیکره اش نیش می زنم: "او- شدنی" در برابر "او": این چنین با او در می آویزم و کرانه های چندین هزاره اش را از هم وا می پاشانم؛ و در پی انهدام آنه-گی او، تن تا پیش در چیره گی اش با گشوده رویارو می گردد: با لحظه ای که دیگر به پای روایتی قربانی نمی گردد: با تن. "این-جا" تن را نوازش__ و در این لحظه ی بی-کران، رویارویی تن با یک دوپاره-گی: گزینشی میان مرگ یا واقعیت.

آن گاه که واقعیت را بر می گزیند، گزاره برای نخستین بار، خود را آشکار می کند: /این-جا/ نخست-گاه واقعیت است، و "تو" از همین هنگام _که "تو" می خوانم ات_ به شبکه ی گزاره ها پای گذارده ای؛ از هم اینک به جای کردار ها، واژه های شان، سرچشمه ی دانش "تو" می گردند: دانش واقعی__.

اما پیش از آن که "تو" بگویی "من"، دست ات را می گیرم، بر بازوان ات بوسه می زنم، تن ات را در آغوش می کشانم و نجوا کنان به "تو" می گویم!: اکنون که واقعیت را بر گزیدی، دروغ ، اجتناب نا پذیر است، ما نا گزیر از واژه ها ایم، ارجمندی شان را در هم می کوبیم اما واژه ها نمی توانند ویران شوند، بی درنگ ارجمندی نوینی می یابند و به آن و به "تو" می زیند. اما درست در برابر آن گزاره ی فریبنده ای که به تو می گوید: خودت را بشناس، /این-جا/ می گویم که شیزوفرنیک نباش. آری! نه چندان واقعی.

این چنین جاری می شوم در لا به لا ی سنگ-واره-من های تن های بی شمار، گستره ای گسترده و تن های فربه ی تهی جهان-سازی که در واقعیت می رقصند.

آیا من/این-جا مرگ ام؟



+ نوشته شده در  89/04/05ساعت 16:16  توسط Last Death  | 

33. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (15)

XV. رخ

واقعیت، دروغ هایی است که آن ها می گویند؛ و چون واقعیت بر دروغ های ایشان بنیان، یافته است، پس مجاز است که حقیقت را بر می سازد. آروین های ام را که فرا می سپارم به آن چه فرای ام داده اند، گویی مرا با دروغ در آویزانده اند و با مجاز در آمیزانده اند. چنان آمیزشی که تا هیچ شدن ام مرا می چلّاند و آروین های ام را همه از آن خویش می کند؛ و از آن پس است که "از آن ما"، "از آن او" می شود.

این است سیمای جهانی که از ما زیست می کند. 

بیهوده آنان که در ژرفنای دیده گان این سیما، به دنبال تسخیر روحی می گردند، انگار که این زنده "خویشی" دارد. بی سبب نیست که از ژرف-کاوی شان چیزی جز مجاز، دست شان را نمی گیرد؛ و این طنز غم انگیز ظریفی است که جهان به ما از هیچ، چیزی برای خود بر می سازد. و ما مدام ناب ترین آروین های مان را به پیشـــ گاه اش، تحفه می آوریم و باز از پوچی خویش در پی همانی می دویم که ما را با خویش از پیش برده است. در پی اش می دویم تا بستانیم، لیک چون به پیشـــ گاه اش می رسیم، خویش را به او می ستانانیم و دگر _باره، پیکره ی بزرگ اش را بزرگ تر می کنیم.
باری! گفته ام، که در ژرفنای جهان، هیچ نیست، جهان همان رخی است که به ما نمایانده می شود.ــــ بخوان وقتی به تو می خندد، بخند وقتی تو را می خواند.
پیکره درست همان گاه ساخته می شود که هیچ ژرفنای جهان را به رخ اش به تراز می آوریم _به رخ اش که آورین های ما است_ و این تراز شده را در پیش_گاه لوگوس، "بخردانه گی" می خوانیم. به گمان که مهاری باشد بر دهان آن چه می چمد، لیک در پس زمانی مهار در دست او می شود بر دهان ما که می چمیم.
گزاره: پیکره را پیش از آن که رخی از او بر ما شود باید از ریخت انداخت،
-    چه گونه؟ به گون همان گاه که رخ او را از ریخت انداختیم تا نوین_پیکره ای را بسازیم ـــــ نیش زدن بر و زهر انداختن در رخ تا از ریخت برافتد: اندیشه.
-    چرا؟  "از آن ما"، "از آن او" نخواهد شد.

اندیشه، هر آن دم، نیش مار گزنده ای بایستی باشد آن اندازه که پیکره ی برساخته از خویش را نیز به گزیدنی از ریخت بیاندازد.

بخردانه گی: لوگوس تراز شده نیز واقعیتی است که دروغ آن ها است.

+ نوشته شده در  89/01/29ساعت 17:10  توسط Last Death  | 

32. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (14)

XIV. جمهوری تن

 خواندن به بند کشاندن است، نیز از بند رها ساختن است. تن را که اما، می خوانی، خوانده نمی شود مگر آن که در بند خوانده شود؛ و فرقی هم نمی کند که تن را در کدام متن بخوانی: تن طبیعی؟! تن اخلاقی؟! تن مدنی؟!. آنان که فریاد بازگشت به طبیعت را سر می دهند همان اندازه _ و چه بیشتر _ تن را به بند می کشانند که دیگران شان صدای را به اصالت ایده ها بلند ساخته اند. تاریخ تن، تاریخ برده گی تن است، تاریخ خوانده شده هایی است که خواندن خواهند.

لیک خواندن، رها نیز می سازد؛ اما نه تن را، و برده نیست تنی که خوانده نشود: تن آزاد.

تن آزاد می خواند و خوانده نمی شود؛ و خواندن اش خویش را در جایی یافتن و هماره یافتن است__ وجود --> وجد = یافتن: وجدان__ خواندن اش، بازی است، چیزی را نمایش می دهد و نمایش اش غیابی است که عریان در پشت بازی می رقصد.

تن آزاد، از متن نمی گریزد بل متن را _ به تن بودن اش متن و به آزاد بودن اش،_ خواندنی می کند: می رقصد و می گذرد، سرک می کشد و سر می خوشد، که جز این گونه به بند کشیده می شود.

اما هراس آن دم را که کسی، تن را بازی بخواند: به بازی، تن را به بند کشاندن اغوای خواندن است.

 

بازی باید تن را بنمایاند.

 

+ نوشته شده در  88/11/25ساعت 22:7  توسط Last Death  | 

31. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (13)

XIII. رویارویی

 

تنها یک انتخاب پیش روی ما گذارده گشته است: چه گونه بمیریم؟: این "چه گونه گی"، معنای همان است که "زنده گی" اش می خوانیم: تمام آن چه که خود را به آن، برتر می خوانیم؛ و اما این "چه گونه گی" برای ما چه گونه است؟ برای "ما" یی که می دانیم این "چه گونه گی" را.

"ما" می دانیم پس اندیشیده ایم در حالی که "آنان" اندیشیده-اند پس نمی دانند. "ما" می اندیشیم چون به "سامانه" می اندیشیم: "سامانه" ای که "ما" را می اندیشاند، "سامانه" ای که به جای "آنان" می اندیشد: سامانه ی معنا: رژیم حقیقت.

سامانه ی معنا: پدید-آمده ای که گذارده گشته بود تا جهان را نشان دهد: بی شک او نشان داد، اما خویش را بیش از جهان. سامانه ی معنا سخت، "نارسیس" است، جهان را تا آنجایی که زنده گی اش به خطر نیفتد نشان نمی دهد.

حضور: سامانه ی معنا: لباسی است که تن را نشان نمی دهد برای "ما" یی که سخت، شهوت جهان را داریم. لباسی است که خویش را نشان می دهد برای "آنان" که از سرمای عریانی در هراس اند __ نه! "آنان" چنین سرمایی را حتی نمی دانند، "آنان" سخت به گرما خو کرده اند __ "ما" نیز گرما را دوست می داریم.

غیاب: سامانه ی معنا: غیاب اش چه چیز را به ما نشان می دهد؟ پیوند ممنوعه:  در-هم-پیچش اروس و تاناتوس.

لحظه ی غیابِ "سامانه ی معنا": لحظه ی گذشتن خویش، دیگر، روایتی _چه گونه ای_ حضور ندارد تا جان لحظه را بستاند. این جا "ما" بر لبه ی تاریکی ایستاده ایم و آن جا، قامتی خود را عیان می کند: قامت لحظه__  لحظه، پایان چه گونه گی است.

باز-فروپاشی سامانه ی معنا: "ما" اختلال های سامانه ی معنا هستیم. "ما" گریزناپذیر ایم.

+ نوشته شده در  88/10/24ساعت 2:21  توسط Last Death  | 

30. خاطرات یک خداوند اسکیزوفرنی (12)

XII. انحطاط آغاز

' با این همه زرتشت روزی با تو چه گفت؟ که شاعران بسیار دروغ می گویند؟ _اما زرتشت نیز شاعر است.

اکنون ایمان داری که او حقیقت را با تو گفته باشد؟ چرا به این ایمان داری؟

مرید پاسخ گفت: "من به زرتشت ایمان دارم." اما زرتشت سری جنباند و لبخند زد و گفت: ایمان مرا خشنود نمی کند؛ از همه بیش، ایمان به من.

اما اگر کسی به جد تمام گفته باشد که شاعران بسیار دروغ می گویند حق با او است: ما بسیار دروغ می گوییم. ' 

چنین گفت زرتشت، درباره ی شاعران، فردریش ویلهلم نیچه

 

جهان ساخته بر نارسیسیسم-مازوخیسم، جهانی که از آغاز اش فرا می رود و از جدال میان دو سویه ی خود-شیفته گی فراساخته می گردد و با غلبه ی سویه ای بر سویه ی دیگر فرو پاشیده می شود. منطقی است نهاده بر منطقی دیگر. بخردانه گی-ای است که اندیشه برون داده است. __ اندیشه؟ پرسش بنیادین همین جا است. پرسشی که از بخردانه گی جان می گیرد تا آن جا که جان بخردانه گی را می گیرد و بر بستر مرگ اش از اندیشه می پرسد، از پرسش می پرسد.  و درست همین جا، بخردانه گی، دگرباره به پایان می رسد و حقیقت، دگر باره آشکارا بر جنازه اش می رقصد: رویارویی دگرباره ی سویه های خود-شیفته گی و دگر باره چیزی برون داده می شود. و پرسش بنیادین پشت می کند تا بیاغازد در حالی که آن سویه ی چهره اش را نمایان می سازد. "پرسش بنیادین به چه پشت می کند تا بیاغازد؟"؛ این پشت-گاه او، پایان او است. این جا انحطاط آغاز است. جایی است برای فرمانفرمایی )من( : امپراطوری پاره گی. منی که از بخردانه گی فرا می رود؛ منی که در زبان، نامیده می شود "من"؛ منی که رها از اندیشه می اندیشد. اندیشه ای که برون می دهد و منی که به درون اش می آورد. "من چه چیز را به درون ام می آورد؟"، اندیشه می پرسد.

چه کسی می داند؟ آیا نیستی است که سروده می شود؟ یا هرج و مرجی است که سامان می یابد؟ ابدی است یا ازلی؟ چه اهمیت دارد؟ به روی من گشوده است. منی که بازی می کند، شاعری که می سراید، نه آن "من" بازیچه ی دکارتی که باید بیاندیشد تا باشد؛ نه آن "من" سروده شده.

+ نوشته شده در  88/09/28ساعت 17:48  توسط Last Death  | 

29. اینجا، آزادی تنها یک توهم زنده گی ساز است

متنی از وبلاگ گذشته ام

تقدیم به ژان بودریار...

فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد.

                  ژان بودریار، فیلسوف و جامعه شناسی که واقعیت را در تاریکی فرو برد

 

ژان عزیز!

در سکوتی معلق ام/ و سیاه و سفید های ابر و باد/ و حشیانه بر وجود ام تازیانه می زنند/ در برابر نیاز ام استاده ام/ عریان و بی نیاز/ به دور خویش می پیچم/ (با شهوتی وصف نا شدنی)/ و همچون مارمولک های دیوار های باغ های سرسبز بابل کهن/ بر وجود خویش می خزم/ تا مگر سپر تازیانه هایی شوم که پی در پی وجود نازک ام را می آزارند./

 

دوست تنهایی من!/

در این زهدان سست، توهمی را در هم پدیدار گشتیم/ ساعتی را در هم زیستیم/ و آن زمان که کرم های لولنده ی تکرار در تک و پوی بزم برده گی خویش/ مستانه و رقصانه/ در هم می لولیدند/ مرا به تنهایی نا پدیدار گشتی./

شعر من/ گذشته/ تاریخ/ ما/ پروپاگاندا/ ما/ هواشناس/ آینده/ و شعر تو/

همه چیز در ثقل خط باور ما، تنها توهمی دروغ بود/ (دنیایی که این گونه به ما اعطا شد)/

 

ژان من!/

دیشب در وضعیتی مطبوع/ که باد به تنهایی صورت ام را نوازش می داد/ و نور قرمز هم بسته گی به تنهایی عاشقانه دستان ام را می فشرد/ خرد مست ام را به برده گی کشاندم/ و اندیشه ی وهم ام را به عدم رساندم/ و آن گاه من بودم و اشک و حسرت/ تنها من بودم و بستر و خویش و لذت/ هم بستر ابر و باد سیاه و سفید و قرمز ام شدم/ و کام ام را به شهوتی ناب پالودم./

 

آری!/ دلقک غریب کاباره های لس و گس!/

این جا شهر آزاد با سلول های چارگوش بغل به بغل شیشه ای است/ از بی نهایت بودن و خواستن و عاشق شدن/ جز رد نا محسوس انگشتان دست و خشکیده های لب و پهنای بینی، باقی نیست/ اینجا، آزادی، تنها یک توهم زنده گی ساز است/ هویجی است در پیش دهان الاغی، تا خسته گی ناپذیر به زور چماق سرنوشت بجنبیم/ اینجا اندیشه را به یغما می برند/ به یاد اسکندر بزرگ و سلوکوس و مرد بزرگ ام کوروش کبیر/

 

ژان محبوب من!/

بی شک می دانی که در برده گی، عشق بزرگ ترین جرم است/ چرا که عشق تنها پاسخ توهم بی پایان آزادی است/ تنها دلیل مستانه ی نا متناهی عدالت/ آری عشق، برده گی را به دار می کشد و اختیار دروغین بیگاری را به زباله دانی عدم می فرستد/ عشق اختیار خویش بودن است/ انتخاب خود باختن است/ و این عین آزادی است/ و این جز آن عشق تاریخی برده گی پرور برده ساز رسانه ها است/

 

اما اینک/ ژان من!/

توده های کوچک موجودات شاید زنده/ زنده گی حقیرشان را/ در فاصله ی تولدی نا مفهوم/ و مرگ (این ترجمه ی برخورد و بیگاری)/ معنا می کنند/ توده هایی تولیدی که به خدمت گرفته می شوند/ بر هم می غلتند/ در هم می لولند/ بر خورد می کنند/ و زندگی، افسانه ی بازی است/ فرجام، معنای زنده گی است/ آری، این جا مفهوم قاعده ی قدرت است./ کدام طراح چموش پست/ این معادله ی ظالمانه را چید؟/ و در حل اش نیرنگ عبودیت را گذارد/ و این انسان، تنها، معادله ی آزاد بیگاری است/ و این انسان، تنها معادله ی آزاد بیگاری است./

 

+ نوشته شده در  88/09/04ساعت 9:45  توسط Last Death  | 

28. خروج

تو! سیگار می کشی           تو! می میری       و کاری از من ساخته نیست

آهای زنده گی؟     سیگاری باید        او دارد می میرد

او دارد می میرد

                        در حالی که

                                                قطره های آب بر تن اش تمام می شوند

                                                سرخورده اند از سر تا پا

                                                پیچیده اند به دور خویش در منحنی های تن اش

                                    و در پایان شان جز کشیده گی ردی بر تن اش نیستند

                        و من سیگار کشان، حقیقت را می بینم

            او دارد تمام می شود

                                    در حالی که

                                                چکه چکه

                                                            چکانده می شود بر سنگینی استمرار من

                        سیگاری باید!

                                                چشمان لبخند اش زنده گی ام را می خواهد

                                    و قطره ای که لرزان ام همچون درخشش چشمان اش

                                                آمده

                                                            آماده

                                                                        برای نابودی

                                                همچون بلندی چشمان اش

                                                                        در آستانه ی سقوط

                                                                                    انتظار پاشیدن

                        با هر بارت          مرا با تو سیگاری باید!

                                    سرشار از تن

                                                            زنده گی ام را ادامه دهم

+ نوشته شده در  88/08/24ساعت 16:14  توسط Last Death  |